سلام دوست عزیزم من بهروز گلی هستم

توی یک خانواده ساده در یکی از شهرستان های اصفهان به دنیا اومدم . خانواده من بسیار تعصبی و تا یاد دارم جز قشر خیلی فقیر جامعه بودن…

پسر بزرگ خونه بودم و هم خیلی شیطون بودم هم بشدت رویاپرداز بخاطر همین دوران بچگیم خیلی  توسط بابام و نامادریم تنبیه می شدم، آهان راستی یادم رفت بگم من فرزند طلاقم…

بزرگم که شدم چون فرزند بزرگ خونه بودم یجورایی راهنما و پشتوانه بقیه بودم چون هم مادر نداشتن باعث شده بود قوی تر باشم هم واسه پول درآوردن بیشتر تلاش میکردم.

از بچگی عاشق ورزش، روانشناسی و خوانندگی بودم واسه همین از روی فیلمها و مستندهای رزمی و ورزشی نگاه میکردم و تو خونه ورزش میکردم هرجا هم سخنرانی های روانشناسی یا انگیزشی بود تا آخرش می دیدم.

خوانندگی هم که نگم براتون اولش قاچاقی یه نوار کاست گیر آورده بودیم با داداشام و هر وقت بابا اینا نبودن گوش میکردیم و باهاش میخوندیم البته خواننده مجاز بود ولی بابام خیلی کنترلگر و تعصبی بود واسه همین مخفیانه گوش میدادیم.

گذشت تا ۱۸ سالگی که به پیشنهاد داداشم رفتیم کلاس ووشو… روزا میرفتم کارو شبا باشگاه . خیلی فشرده کار میکردم واسه همین کمتر از دو سال حرفه ای شدم و استادم گفت من دیگه چیزی برای یاد دادن ندارم بهت تو فکرات بزرگه و برو پیش یک استاد در حد ملی..ولی تصمیم گرفتم خودم با داداشام بدون مربی کار کنیم.

خیلی خوب پیشرفتیم ولی متاسفانه یه اتفاق باعث شد ورزش قهرمانیو بزارم کنار اونم دقیقا وقتی که میخواستم پرواز کنم برای موفقیت…تسلیم نشدم مربی شدم و قول دادم تبدیل به بهترین استاد ووشو کشور بشم و نهایتا بعد از ۴ سال انتخاب شدم به عنوان مربی تیم ملی ووشو ایران در همون دوران وارد یک رابطه عاشقانه هم شدم و در عین حال قوی ترین باشگاه و تیم ووشو کشور هم ساخته بودم …

ولی درست وقتی که داشتم نتایج زحماتمو میدیدم ناگهان همه چی از هم پاشید باشگاهم بسته شد شاگردام پراکنده شدن دختری که سالها برای هم بودیم و داشتیم آماده میشدیم برای ازدواج ناگهان از پیشم رفت و دقیقا توی همین دوران پدرم به علت بدهی زیاد ورشکست شد…همه چی نابود شده انقدر داغون بودم که کارم به بیمارستان کشید و چون خودمو کنترل نکردم باعث شد پولمو توی یک کار اشتباه وارد تکنم و تمام اون پولم را از دست بدم… میدونم درک میکنید خسته و شکسته بودم عزت نفسمو از دست داده بودم هیچ اعتماد بنفسی تو خودم نمیدم…

نمیدونم چی شد انگار بهم الهام شد بلندشو . از نو بساز و اینبار درست بساز …

شرایط خراب بود ولی بلند شدم شروع کردم به کتاب خوندن بی وقفه میخوندم و میخوندم صدها کتاب خوندم تو هر دوره آموزشی که میشد شرکت میکردم شرکت در کلاسهای آموزشیه ایرانی و خارجی برام شده بود سبک زندگی تا تونستم بفهم چرا اون اتفاق ها برام افتاده بود یک مسیر رازآلود برام کاملا روشن شده بود . حالم کم کم داشت خوب میشد روابطم با اطرافیان هر روز داشت بهتر میشد تا جایی که قوانین دنیا و زهنو خوب یاد گرفته بودم که تونستم کاری کنم که اون دختر خودش برگرده و بگه بدون من نمیتونه ولی من هدف و رسالتم رو تازه پیدا کرده بودم روابط قبلی همه برام درس هایی بود که بتونم به انسانهایی که در شرایط طوفانیه زندگی قرار دارن کمک کنم…

و در نهایت الان هم ثروت خوبی دارم هم تونستم روابط فوق العاده ای داشته باشم وبه انسان های زیادی در حوزه روابط و هم مادی کمک های بی نظیری کنم و امروز در اینترنت و فضای مجازی قصد دارم به مردم عزیزم مخصوصا خانم های سرزمینم کمک کنم چون میدونم یک بانو با چه  امید و آرزویی برای زندگیش میجنگه ولی فقط بخاطر ندونستن یک سری قوانین ذهن و دنیا حسرت داشتن عشق واقعی و یک زندگی با آرامش و ثروتو میکشه

من باتو بانوی عزیز خواهم بود تا پله پله به آنچه لیاقتشو داری برسی…